نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نمی روم به بهشت برین زخانه خویش

به گل فرو شده پایم درآستانه خویش

به گنجها نتوان درد را خرید از من

به زر بدل نکنم رنگ عاشقانه خویش

به نغمه دگران احتیاج نیست مرا

که هست چون خم می مطربم ز خانه خویش

چو یوسفم که به چاه افتد از کنار پدر

اگر به چرخ برآیم ز آستانه خویش

اگر چه هر نفسم گرد کاروان غمی است

بجان رسیده ام از وضع بیغمانه خویش

بلاست رتبه گفتار چون بلند افتاد

به خواب چند توان رفتن ازافسانه خویش ؟

به بینوایی و آزادگی خوشم صائب

مرا قفس نفریبد به آب و دانه خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر بیان می‌کند که نمی‌خواهد برای رسیدن به بهشت از خانه و دنیای خود دور شود و به مشکلات و دردهای زندگی‌اش بها می‌دهد. او به گنج‌های مادی و ثروت نمی‌تواند درد عاشقانه‌اش را بخرد و نیازی به نغمه‌های دیگران ندارد، چرا که درون خود احساس غنی دارد. شاعر به مقایسه خود با یوسف می‌پردازد که به دوری از پدر گرفتار شده و اگر به کامیابی برسد، این دستاورد از دنیای خود جدا خواهد بود. او با وجود غم‌های فراوانی که دارد، به وضعیت بی‌غم خود اشاره می‌کند و می‌گوید که نمی‌تواند به خواب برود و از واقعیت دور شود. در انتها، شاعر به خوشحالی‌اش از آزادگی و رهایی اشاره می‌کند و می‌گوید که قفس زندگی نمی‌تواند او را اسیر کند.