غزل شمارهٔ ۵۰۵۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش
روی تو آتشی است که زلف است دود او
شیری است غمزه تو که دلهاست بیشه اش
سروی است قامت تو که ازجای می کند
در هر دلی که پنجه فرو برد ریشه اش
دست از هنر چگونه نشوید کسی به خون ؟
فرهاد را ز پای درآورد تیشه اش
چون اختیار پیشه و شغل دگر کند؟
صائب که شد ز روز ازل عشق پیشه اش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییهای معشوق میپردازد و از کنایات شاعرانه استفاده میکند. حسن و زیبایی معشوق به باده، خال به دانه دام، و روی او به آتش تشبیه شدهاند. غمزههای او مانند شیر است که دلها را گرفتارش میکند. قامت او به درخت سرو تشبیه شده که در هر قلبی ریشه میدواند. شاعر به نقش هنر و عشق در زندگی اشاره میکند و میگوید کسی نمیتواند از آن دور شود، همانطور که فرهاد با تیشهاش نتوانست از عشقش فاصله بگیرد. در نهایت، اشاره به این دارد که عشق در وجود شاعر همیشه جا دارد و او به طور دائمی عاشق باقی میماند.