نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۶۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش

ازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش

گر بیخبر روم ز جهان جای طعن نیست

یک کس نیافتم که بپرسم نشان خویش

نانش همیشه گرم بود همچو آفتاب

هرکس به ذره فیض رساند زخوان خویش

چون سرو درمقام رضا ایستاده ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

آن ساقی کریم که عمرش دراز باد

فرصت نمیدهد که بگیرم عنان خویش

ساغر به احتیاط ستاند ز دست خضر

درمانده ام به دست دل بدگمان خویش

پروای خال چهره یوسف نمی کند

صائب ز نقطه قلم امتحان خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و جستجوی معانی عمیق در زندگی اشاره دارد. شاعر از عشق و زیبایی‌ها سخن می‌گوید و بیان می‌کند که از جهان مادی و کاستی‌های آن دور شده و در جستجوی نشانه‌های هویتی خود است. او به اعتماد و آرامش درون خود اشاره می‌کند و به مقام رضا در برابر تقدیر زندگی می‌بالد. همچنین به نقش عشق و محبت در زندگی و تأثیراتی که بر روی او گذاشته اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به انزوای خود و چالش‌هایی که با دل بدگمانش دارد، می‌پردازد.