نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۰۷۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش

آیینه راخبر نبود از صفای خویش

چون شمع تا به خلوت او راه برده ام

صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش

آمیخته است مستی و مستوریم به هم

افکنده ام به گردن مینا ردای خویش

ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است

شرمنده است پیش رخش از صفای خویش

ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است

تا روز باز خواست نیاید به جای خویش

از بس به کار ماگره افکنده اند خلق

پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش

تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟

یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش

رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم

شاید به این وسیله شوم آشنای خویش

صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام

تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شعر درباره‌ی غفلت انسان از ارزش و مقام خود است. شاعر بارها به خود و دیگری اشاره می‌کند که چگونه افراد نمی‌دانند خود را چه بهایی دارند. او به استعاره‌هایی مثل شمع و آیینه اشاره می‌کند و به وضعیت ناپایداری که وجود دارد پرداخته است. همچنین به احساس شرم و عذابی که از عدم شناخت خود به وجود می‌آید، اشاره می‌کند و از خستگی ناشی از تلاش برای پنهان کردن عیب‌ها صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر به جستجوی رضایت از خود و دیگران در زندگی می‌پردازد و تلاش می‌کند تا به آشنایی با خویشتن حقیقی‌اش برسد.