نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۰۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

بس که زند موج نور سرو روانش

هاله ماه است طوق فاختگانش

قطره اشکی به روی نامه سیاهی است

چشمه حیوان ز انفعال دهانش

خشک چو سوزن شده است از عرق شرم

رشته مریم ز شرم موی میانش

شهپر سیمرغ بسته است به بازو

ناوک بی بال وپر ز زور کمانش

حلقه گردون به خاک راه فتاده است

تا برباید به قد همچو سنانش

گرچه لب غنچه سر به مهر حجاب است

نامه واکرده ای است پیش دهانش

چشمه خورشید را سراب شمارد

هرکه ببیند رخ ستاره فشانش

هر که به دامان آن نگار زند دست

خوش گذرد چون حنا بهار و خزانش

شاهسواری که من ربوده اویم

دست تصور نمی رسد به عنانش

هیچ نصیبی بغیر داغ ندارد

صائب مسکین ز سیر لاله ستانش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف زیبایی و جذابیت بی‌نظیر معشوق پرداخته است. او معشوق را به نور و ماه تشبیه می‌کند و از احساسات عمیق خود نسبت به او سخن می‌گوید. معشوق هم‌چون قطره اشکی بر روی نامه‌ای سیاه به نظر می‌رسد و عرق شرم او به خشکی سوزن می‌ماند. زیبایی او چنان است که حتی چشمه خورشید را نیز در مقابلش سراب می‌شمارد. شاعر عشق و حسرت خود را نسبت به معشوق بیان می‌کند و تأکید می‌کند که هیچ‌کس جز خود او نمی‌تواند به درک واقعی احساسش برسد. در نهایت، او به سرنوشت خود اشاره می‌کند که فقط داغ و حسرت برایش به جا گذاشته است.