نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۰۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)

برسر حرف آمده است چشم سیاهش

نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش

آینه را پشت و رو ز هم نشناسد

میشکند دیگری هنوز کلاهش

گرچه لبش سر به مهر شرم و حجاب است

داد سخن می دهد زبان نگاهش

با همه کس گرم الفت است چو خورشید

ساده دل افتاده است روی چو ماهش

گرد برآورده است از صف دلها

گرچه ز طفلی است نی سوار سپاهش

دایره حیرت است حلقه زلفش

مرکز سرگشتگی است خال سیاهش

نیست زسامان حسن خویش خبردار

سیر سراپای خود نکرده نگاهش

آه اسیران نگشته است به گردش

نیست حصاری ز هاله روی چو ماهش

دست کشیده است از تصرف دلها

زلف نکویان ز شرم موی کلاهش

گرنکند روی التفات به صائب

پرده شرم است عذر خواه نگاهش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره زیبایی و جذابیت یک دختر خیره‌کننده است که با چشم‌های سیاهش و نگاهش دل‌ها را می‌شکافد. او همچنان که با لب‌های سر به مهرش شرم و حجاب را نشان می‌دهد، اما در عین حال زبان نگاهش پر از سخن است. این دختر همچون خورشید با دیگران در ارتباط است و دل‌ها را گردآوری می‌کند. حلقه زلفش رمز و راز و مرکز جاذبه است، ولی خود از زیبایی‌اش آگاه نیست و به‌دور از توجه به خود، دل‌ها را اسیر می‌کند. در نهایت، اگر از او روی برگردانید، نگاهش به دلیل شرم عذرخواهی می‌کند.