نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۲۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

سوز دل برداشت آخر پرده از کارم چو شمع

از گریبان سر برون آورد زنارم چو شمع

از گلاب من داغ اهل دردی تر نشد

طعمه مقراض شد گلهای بی خارم چو شمع

گرچه از تیغ زبان مشکل گشای عالمم

صد گره از اشک دارد رشته کارم چو شمع

می شمارم بوی پیراهن نسیم صبح را

من که دایم از فروغ خود در آزارم چو شمع

آب میگردد دل سنگین خصم از عجز من

می تراود آتش ازانگشت زنهارم چو شمع

از نسیم صبح برهم می خورد هنگامه ام

در دل شبهاست دایم روز بازارم چو شمع

از گذشت آه حسرت آنچه آید درشمار

مشت اشکی در بساط زندگی دارم چو شمع

خار اگر ریزند ارباب حسد در دیده ام

مایه بینش شود در چشم خونبارم چو شمع

دشمن من از درون خانه می آید برون

پست می گردد ز اشک گرم دیوارم چو شمع

از نسیمی میوه من می نهد پهلو به خاک

پختگی روشن بود ازرنگ رخسارم چو شمع

حاصل من آه افسوس است و اشک حسرت است

وای برآن کس که می گردد خریدارم چو شمع

طعنه خامی همان صائب ز مردم میکشم

گرچه می ریزد شرر از سوز گفتارم چو شمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احوالات و احساسات عمیق شاعر است که خود را به شمعی تشبیه می‌کند. سوز و درد دلش در نهایت به بیرون می‌ریزد، همانطور که شمع می‌سوزد. شاعر در مقابل سختی‌ها و غم‌ها همچنان روشنایی خود را حفظ می‌کند، ولی از رنج و عذاب درونی رنج می‌برد. او به احساس حسرت و ناامیدی خود اشاره می‌کند و از اشک و آه به عنوان بخشی از زندگی‌اش یاد می‌کند. همچنین به بغض و اندوه ناشی از حسد دیگران و دشمنی‌های درونی‌اش اشاره دارد و این که حتی در برابر مشکلات و سوزش درونیش، همچنان به جستجوی نور و روشنی ادامه می‌دهد. در نهایت، او از درد ناشی از زندگی و حسرت‌ها سخن می‌گوید و به نوعی از ناامیدی به نوعی پاکی و محبت اشاره می‌کند.