نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۳۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل چون شود جدا ز سر زلف یار جمع؟

کز رشته می شود گهر شاهوار جمع

گردید مخزن گهر ولعل سینه اش

تاکرد پا به دامن خود کوهسار جمع

در یک نفس به باد فنا می دهد خزان

چندان که برگ عیش کند نوبهار جمع

شستم ز کار هردو جهان دست،چون نشد

کار غیور عشق تو با هیچ کار جمع

هر خرده ای که جمع کنی خرج آتش است

زنهار زر چو غنچه مکن دربهار جمع

خوش وقت آن که چون گل رعنا درین چمن

دل از خزان نمود به فصل بهار جمع

در برگریز سبز بود،هر که می کند

دامان خودچو سرو درین خارزار جمع

باگریه همرکاب بود خنده اش چو برق

دل چون کنم ز شادی ناپایدار جمع؟

ته جرعه ای است ازجگر داغدار من

داغی که هست درجگر لاله زار جمع

یکرنگی از دورنگ طمع داشتن خطاست

چون دل کنم ز گردش لیل و نهار جمع ؟

چون تاک هررگم به رهی سیر می کند

خاطر شود چگونه مرا درخمار جمع؟

صائب ز باد دستی حسرت به خرج رفت

چندان که کرد آه دل بیقرار جمع

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره جدایی و دلتنگی ناشی از فراق معشوق صحبت می‌کند. شاعر تأکید می‌کند که عشق واقعی هیچ‌گاه با کارهای دنیوی قابل جمع نیست و هر چیزی که به عشق افزوده شود، بیشتر به آتش می‌انجامد. او به وضعیت دل خود اشاره می‌کند که مانند گل در بهار باید شاد و زنده باشد، اما در عین حال با غم و درد همراه است. شاعر تاکید می‌کند که اگر دل را از عشق جدا کنیم، همچون باغی در خزان خواهد شد و همه چیز نابود می‌شود. در نهایت، او از تجربه درد و حسرت عشق می‌گوید و به زیبایی و پیچیدگی احساسات انسانی در برابر عشق اشاره می‌کند.