نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

به که نطق خویش از اهل زمان دارم دریغ

نغمه داودی از آهن دلان دارم دریغ

حرفهای راست را چون تیر در دل بشکنم

این خدنگ راست رو را از کمان دارم دریغ

در خور بی جوهران گوهر به بازار آورم

حرف جوهردار از تیغ زبان دارم دریغ

گوش گل از پرده انصاف چون مفلس شده است

به که من هم نغمه را از بوستان دارم دریغ

در نقاب خامشی یک چند رو پنهان کنم

بکر معنی را ازین نامحرمان دارم دریغ

دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود

به که جنس خویش را از کاروان دارم دریغ

گوهر من بی بها و اهل عالم مفلسند

گوهر خود را ز چشم مفلسان دارم دریغ

من که شهری تر ز مجنونم در آیین جنون

چون سر خود را ز سنگ کودکان دارم دریغ؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به ناراحتی و حسرت خویش اشاره می‌کند که در دنیای پر از نفاق و بی‌فعالیت، سخنان و احساسات راستین خود را نمی‌تواند ابراز کند. او خود را از جمله افراد خاصی می‌داند که دارای معانی عمیق و ناب هستند اما به خاطر شرایط اجتماعی و بی‌توجهی دیگران، نمی‌تواند آنها را به درستی بیان کند. همچنین، او به نوعی حسرت می‌خورد که گوهر درونش برای دیگران بی‌ارزش است و نمی‌تواند نزدیکان و هم‌نشینان واقعی خود را پیدا کند. شاعر در این ابیات به عمق احساسات و اندیشه‌های خود پرداخته و از ناچاری‌ها و نبود درک و شناخت در جامعه می‌گوید.