نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۵۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شده است هرسو برتنم فتیله داغ

که خانه زاد بود عشق را وسیله داغ

دگر که دست گذارد مرا به دل، که شده است

ز سوز سینه هرانگشت من فتیله داغ

چنان که چشم غزالان محیط مجنون شد

چنان گرفته مرا درمیان قبیله داغ

به آن رسیده که انگشت زینهار شود

ز سوز سینه خونگرم من فتیله داغ

چنان که در ظلمات آب زندگی است نهان

بود به زیر سیاهی مرا جمیله داغ

ستاره سوخته ای همچو من ندارد عشق

که تار بخیه به زخمم شود فتیله داغ

به ما سیاهی بیهوده لاله گو مفروش

کز اهل درد نگردد کسی به حیله داغ

ز دودمان فتیله است رشته جانم

که داغ کردن من می شود وسیله داغ

ز دوری تو چنان بزم عیش افسرده است

که پنبه بر سر میناست چون فتیله داغ

فضای سینه من صائب از توجه عشق

چو لاله زار بهشت است پر جمیله داغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربه و درد عشق می‌گوید که همچون فتیله‌ای داغ بر بدن او نشسته است. او به شدت تحت تأثیر حرارت عشق و فراق است و احساس می‌کند که سینه‌اش با سوز عشق به آتش کشیده شده است. شاعر به تشبیهاتی از طبیعت و موجودات زنده اشاره می‌کند، از جمله غزالان و لاله‌ها، تا عمق احساسات خود را عمیق‌تر بیان کند. او به این روحیه بیمارگونه و توان فرسای عشق و دوری معشوق اشاره دارد و می‌گوید که زندگی بدون معشوقش نه تنها سرد و بی‌روح است، بلکه به شدت آزار دهنده و پر از درد است. در نهایت، بیان می‌کند که عشق و درد به هم پیوسته‌اند و او نمی‌تواند از این زنجیر رها شود.