غزل شمارهٔ ۵۱۵۱ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ
شبی به روز نکردیم زیر پای چراغ
به ناامیدی من رحم کن که می سوزد
طبیب بر سر بالین من به جای چراغ
همیشه زیر سیاهی است داغ روزن من
درآن حریم که تاریک نیست پای چراغ
بس است معذرت کشتنم پشیمانی
که آه سرد نسیم است خونبهای چراغ
اگر چه ریخت ز هم تاروپود فانوسم
به گردش است همان درسرم هوای چراغ
اگر ستاره به خورشید می رسد صائب
کجا رسد به رخ آتشین صفای چراغ ؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوع ناامیدی و تنهایی میپردازد. او از چراغ به عنوان نمادی از روشنایی و امید صحبت میکند و بیان میکند که در تاریکی شب نتوانستهاند به روشنی دست پیدا کنند. شاعر از درد و رنج خود میگوید و به پزشک اشاره میکند که به جای چراغ، در بالین او حضور دارد. شاعر احساس میکند که زندگیاش همیشه در سایه است و امیدی به روشنایی ندارد. او از پشیمانی و غم جدایی سخن میگوید و در نهایت به مقایسهی ستاره و خورشید میپردازد و میپرسد که چگونه میتوان به زیبایی و صفای چراغ رسید در حالی که خودش در تاریکی به سر میبرد.