نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۴۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ

ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ

سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم

نیم به خاطر نازکدلان گران درباغ

فتاده ایم پی هم چو برگهای خزان

اگر چه یک دوسه روزیم میهمان درباغ

ز خویش خیمه برون زن، غم رفیق مخور

که شد ز بوی گل آماده کاروان درباغ

بگیر خون خود از جام ارغوانی رنگ

که یک دو هفته بود جوش ارغوان درباغ

ز نارسایی مشرب، میان باده کشان

خجل ز خشکی خویشم چو آشیان درباغ

چو برگ غنچه نشکفته ما گرفته دلان

نشد که سر به هم آریم یک زمان درباغ

مرا که چشم به پای خودست چون نرگس

چه سود ازین که بود منزل و مکان درباغ ؟

ترست از عرق شرم جیب و دامن گل

شب گذشته که بوده است میهمان درباغ ؟

که خوشه چین شده یارب دگر ز خرمن گل ؟

که برق می جهد از چشم بلبلان درباغ

دلیل تنگدلی بس بود همین صائب

که همچوغنچه خموشم به صد زبان درباغ

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به احساس تنهایی و جدایی از یار و دوستش در فصل خزان می‌پردازد. او خود را شبیه بلبل مستی می‌داند که از زیبایی‌های باغ فاصله گرفته و دلش به درد آمده است. احساس سبکبالی و آزادی نسخه‌ای از نگرانی برای نازک‌دل‌ها در باغ است. شاعر به وضعیتی اشاره می‌کند که مانند برگ‌های خزان به هم افتاده‌اند و به یاد می‌آورد که تنها میهمانانی برای چند روز در باغ هستند. او به خاطر غم دوستانش نگران است و از دیدن حال خود در میان گل‌ها و باده‌کش‌ها خجالت می‌کشد. احساس حسرت و کمبود در دلش وجود دارد و از جدایی و دوری از دیگران رنج می‌برد. در نهایت، شاعر خود را چون غنچه‌ای می‌داند که در سکوت می‌ماند و همین احساسات را با زبانی صریح بیان می‌کند.