نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۱۸۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

دل شکسته بود گوهر یگانه عشق

بود ز چهره زرین زر خزانه عشق

به زور عقل گذشتن ز خود میسر نیست

مگر بلند شود دست و تازیانه عشق

به هر چه دل نهی از پیش چشم بردارد

کناره سوز بود بحر بیکرانه عشق

ستاده اند به امید گوشه چشمی

هزار یوسف مصری برآستانه عشق

خم سپهر برین را به دست بردارند

سبو کشان ضعیف شرابخانه عشق

مگر ز سنگ بود پرده های گوش کسی

که ناخنش به جگر نشکند ترانه عشق

حدیث باده چه گویم، که آب می گردد

به هر دلی که زند برق شیشه خانه عشق

بیار جیب و ببر هرگهر که می خواهی

که قفل منع ندارد در خزانه عشق

چو آفتاب ز آتش بهم رسان رویی

که چهره سوز بود خاک آستانه عشق

کسی چگونه کند ضبط خویشتن صائب؟

که نه سپهر به وجدست از ترانه عشق

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر دربارهٔ تجربه‌های عمیق و دردناک عشق است. شاعر از حالتی دل‌شکسته و غم‌انگیز صحبت می‌کند که در آن، عشق به‌عنوان گوهری ارزشمند و بی‌نظیر توصیف می‌شود. او می‌گوید که عقل و منطق نمی‌توانند انسان را از عشق رها کنند و این احساس فراتر از توانایی‌های عقلانی انسان است. همچنین، شاعر به زیبایی عشق اشاره کرده و می‌گوید که کسی نمی‌تواند از زیبایی و سوز قلبی که عشق ایجاد می‌کند، فرار کند. به‌علاوه، او مفهوم باده و مستی را به عشق مرتبط می‌سازد و بیان می‌کند که عشق، هر دل را به جنون و شوق می‌آورد. عشق، برای شاعر، چون خزانه‌ای بی‌پایان از زیبایی و احساسات است که هیچ‌کس نمی‌تواند از آن دست بکشد. در نهایت، تصویر عشق به‌عنوان نیرویی قوی و غیرقابل کنترل در زندگی مردم ارائه می‌شود.