نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۱۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک

کز آب تیغ، سبز نگردد نیام خشک

زنهار تن به نام مده چون نگین، که شد

عالم سیاه درنظر من زنام خشک

غیر از جواب خشک ندارد نتیجه ای

آن را که هدیه ای نبود جز سلام خشک

از ریزش است دست تو چون ابر اگر تهی

از سایلان دریغ مدار احترام خشک

بی خال کرد زلف تو صید هزار دل

هرچند کار دانه نیاید ز دام خشک

پروای مرگ نیست تهیدست را، چرا

از سرنگون شدن کند اندیشه جام خشک

خوبان به بوسه گر لب عشاق ترکنند

تر می شود ز نام عقیق تو کام خشک

تا شعر آبدار نباشد به کس مخوان

سوهان روح خلق مشو ازکلام خشک

زان لعل آبدار که می می چکد ازو

صائب نصیب ما نبود جز پیام خشک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تبیین احساسات شاعر درباره خشکی و بی‌حالی می‌پردازد. شاعر اشاره می‌کند که زندگی بدون عشق و ارتباط انسانی شبیه به یک نام خشک و بی‌روح است. او به این نکته اشاره می‌کند که اگرچه ممکن است ظاهراً همه چیز خوب به نظر برسد، اما در حقیقت، احساسات و وفاداری‌های واقعی وجود ندارند و تنها تبادل سلام و احوال‌پرسی خشک و بی‌احساس وجود دارد. در نهایت، شاعر تأکید می‌کند که کلمات بی‌معنا و کم‌مایه نمی‌توانند روح او را سیراب کنند و برای زندگی شایسته‌ای باید به عشق و احساسات واقعی پرداخته شود.