نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۱۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

دل را نکند گریه ز اندوه جهان پاک

ازداغ به باران نشود لاله ستان پاک

از پرتو خورشید دلم داغ و کباب است

کآمد به جهان پاک وبرون شد ز جهان پاک

سیلاب حوادث شود افسانه خوابش

آن را که بود خانه ز اسباب جهان پاک

چون تیر هدف رانکنی دست درآغوش

تا خانه خود رانکنی همچو کمان پاک

در حوصله اش قطره شود گوهر شهوار

آن را که بود همچو صدف کام و دهان پاک

گر غوطه به دریا دهیش پاک نگردد

هرکس که نشد ازنظر پیر مغان پاک

بر سر زدم از بس که بیطاقتی شوق

شد بادیه عشق تو از سنگ نشان پاک

خون می خورم از غیرت آن تیغ که کرده است

از صفحه رخسار تو خط را به زبان پاک

خون سنگ که از پرتو خورشید شود لعل

از عشق مراگشت دل و جان و زبان پاک

در هیچ دلی نیست غم رزق نباشد

صائب نشد این سفره ز اندیشه نان پاک

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق و جدایی می‌پردازد. او گریه را به عنوان نشانه‌ای از اندوه جهان معرفی می‌کند و به زیبایی‌هایی چون لاله و روشنایی خورشید اشاره دارد که نشان‌دهنده‌ی عشق و شوق اوست. شاعر در تلاش است تا از باران و سیلاب حوادث که نماد مشکلات زندگی هستند، عبور کند و به آرامش برسد. او به عشقش به معشوق اشاره می‌کند و از تلاش‌هایش برای رسیدن به او و رنج‌هایی که تحمل می‌کند، سخن می‌گوید. در نهایت، او تأکید می‌کند که در زندگی هیچ کس بدون محبت و عشق خوشحال نیست و زندگی باید فراتر از مسائل مادی باشد.