نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۲۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شکوه حسن فزون گردد از لباس جلال

شود دو آتشه رنگ بتان ز جامه آل

ازان به جامه گلرنگ مایل است آن شوخی

که در لباس کند خون عاشقان پامال

چو آب از جگر لعل آتشین پیداست

صفای پیکر سیمین او ز جامه آل

کدام چشم ترا سیر می تواند دید

کنون که قد تو از جامه یافت رنگ جمال

به پاکدامنی افتاده است کار مرا

که جامه رانکند رنگ جز به خون حلال

زمین ز جلوه رنگین آن بهار امید

ز باده شفقی ساغری است مالامال

به دور روی تو بلبل ز خجلت افشاند

فروغ چهره گل را چو گرد از پرو بال

ز سایه در جگر خاک خون کند صائب

کشید بس که به خون دامن آن بلند نهال

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به زیبایی و جلال معشوق خود اشاره می‌کند و می‌گوید که زیبایی او باعث شده که رنگ و لعاب لباس‌هایش تحت تأثیر قرار گیرد. او از عشق و شوقی سخن می‌گوید که دلیلی برای خجالت بلبلان می‌شود و در عین حال، پاکدامنی و وفاداری خود را نیز نشان می‌دهد. زیبایی معشوق تا حدی است که زمین به خاطر او بهاری رنگین شده و دل عاشقان را جریحه‌دار کرده است. شاعر به این نکته می‌پردازد که چگونه عشق و شور و حال او را تحت تأثیر قرار داده و وی را به تفکر واداشته است.