غزل شمارهٔ ۵۳۰۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آسمان نیلگون را سبز کرد اندیشهام
بیستون کان زمرد شد زآب تیشهام
غوطه در خون زد سپهر از ناخن اندیشهام
بیستون یک دانه یاقوت شد از تیشهام
داغ جانسوزی بود هر نقطهای از کلک من
دیده شیرست کرم شبچراغ بیشهام
از گلابم در فلکها شیشهای خالی نماند
میگدازد دل همان در بوته اندیشهام
آن سبکدستم که چون در بیستون رو آورم
چون سپند از جای خیزد پیش پای تیشهام
مطرب و ساقی نمیخواهد دل پرشور من
باده منصور برمیآرد از خود شیشهام
تا چه گلها سایهام در دامن گردون کند
کوچه باغ خلد شد مغز زمین از ریشهام
شوربختی بین که باصد شکرستان حسن او
هم به خون من کند شیرین دهان تیشهام
چون کشم در گوش صائب حلقه فرمان عقل
من که از زناریان عشق کافرپیشهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تصویرسازیهای شاعرانه و عاطفی از زیبایی و عشق پرداخته است. شاعر با استفاده از نمادها و استعارهها، آسمان را به سبز کردن اندیشهاش و بیستون را به یاقوتی از تیشهاش تشبیه میکند. او احساسات درونی خود را بیان میکند و نشان میدهد که هر نقطه از قلمش به داغ جانسوزی میماند. عاشقانههایش، درد و شوق او را در دل کاوش میکند. در نهایت، او به عشق و دلدادگیاش اشاره میکند و به تناقضات و کشمکشهای عاطفی درونی خود اعتراف میکند. این شعر ترکیبی از زیبایی، دلتنگی و عشق است که در آن عناصر طبیعت و احساسات انسانی با هم تداخل دارند.