نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

می کند وقت خوش از عمر برومند مرا

خونی وقت، بود خونی فرزند مرا

نخل تنهایی من میوه فراوان دارد

نیست چون بی ثمران حاجت پیوند مرا

بحر و کان در نظرم چشم ترست و لب خشک

رفته تا پای به گنج از دل خرسند مرا

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

زهرچشم است گوارا چو شکرخند مرا

صد بیابان ز غزالان رم من در پیش است

همچو مجنون نتوان کرد نظربند مرا

نفس سرد، پر و بال شود آتش را

هست محتاج به بند آن که دهد پند مرا

دانه سوخته جز آه ندارد ثمری

نکند ابر گهربار برومند مرا

شادم از بی بری خویش درین باغ چو سرو

که به خاطر گرهی نیست ز پیوند مرا

نیست جز پاکی دامن گنهم چون مه مصر

کو عزیزی که برون آورد از بند مرا؟

دیده ام عاقبت اهل هنر را صائب

نتوان کرد به تعلیم هنرمند مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر نغمه‌ای از تنهایی و درد و شوق است. شاعر به گذر عمر و یادآوری زمان‌های خوش زندگی می‌پردازد و از غم و اندوه فزاینده‌اش کلام می‌گوید. او احساس می‌کند که میوه تنهایی‌اش زیاد ولی خالی از پیوند است و در جستجوی گنجی در دل، به توصیف شرایطم می‌پردازد. تلخی و شیرینی زندگی به یک اندازه برای او به نظر می‌رسد و او در تلاش است تا از احساسات گوناگون رهایی یابد. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که هیچ چیز نمی‌تواند او را از بندهای زندگی نجات دهد، و تنها پاکی درونی‌اش امکان رهایی را فراهم می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که آموزش‌ها و هنر نمی‌تواند او را از درد دور کند، و تنها صداقت و پاکی می‌تواند راهگشا باشد.