نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از گلستان نشود غنچه دل باز مرا

پنجه سرو بود چنگل شهباز مرا

می توان ناله شنید از کف خاکستر من

نشود سوختگی سرمه آواز مرا

پرده ساز شود نه فلک از ناله من

ندهد سرمه گر آن چشم فسونساز مرا

زحمت آینه من مده ای روشنگر

دل سیه می شود از منت پرداز مرا

آخرالامر عنانداری من خواهد کرد

شهسواری که عنان داد ز آغاز مرا

دفتر بال و پرش طعمه مقراض شود

آن که افکند ز سر رشته پرواز مرا

صبر چندان که در خانه به رویم بندد

کشش دل کشد از خانه برون باز مرا

گوش بر بانگ هم آواز ندارم صائب

بس بود ز اهل سخن خامه هم آواز مرا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بیان درد و رنج دل می‌پردازد و از غنچه دلش که به گلستان نمی‌رسد، شکایت می‌کند. او احساس می‌کند که درونش دچار سوختگی و ناامیدی است و صدای ناله‌اش در خاکستر وجودش گم شده است. همچنین اشاره می‌کند که بر اثر ناله‌اش، پرده‌ای از آسمان برمی‌افراشته می‌شود، اما کسی نمی‌تواند حُسن و زیبایی دلش را درک کند. شاعر از روشنگر (شاید نماد عشق یا معشوق) می‌خواهد که به او زحمت ندهد، زیرا دلش از این درد و رنج سیاه می‌شود. او به این نتیجه می‌رسد که در نهایت مجبور است با تقدیر خود سازگار شود و صبر به خرج دهد، حتی اگر به او سخت بگذرد. در پایان، شاعر با ناامیدی به این نکته می‌رسد که دیگر نمی‌تواند به دنبال هم‌نوایی یا همدلی از اهل سخن باشد.