نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۲۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شد جهان پر نور تا دل را مصفا ساختم

خاک یوسف زار شد تا سینه را پرداختم

تا شدم آواره از دارالامان نیستی

تیغ می زد موج گردن هرکجا افراختم

چون توانم دور گردان را به یک دیدن شناخت

من که با این قرب خود را سالها نشناختم

سرمه شد در استخوانم مغز از دود چراغ

تا دو چشم سرمه سایش را سخنگو ساختم

گوش سنگین سنگ دندان ملامت بوده است

رخنه غم بسته شد تا گوش را کر ساختم

گردن افرازی سرم را داشت دایم برسنان

بدنیامد پیش من تا سر به پیش انداختم

از بساط خاک نقشی دلنشین من نشد

جز همان نقشی که خود را بی تامل باختم

نیست از سیل حوادث بر دلم صائب غبار

من که از روی زمین با گوشه دل ساختم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان تجربیات و احساسات شاعر در زندگی می‌پردازد. او از نور و روشنی دل می‌گوید که باعث پاکیزگی و صفای قلبش می‌شود. شاعر اشاره می‌کند که چگونه از حالت بی‌وجودی به آوارگی و گمگشتگی می‌رسد و در این مسیر، درد و رنج‌های زیادی را متحمل می‌شود. او به سختی‌ها و ملامت‌هایی که بر او وارد می‌شود، اشاره کرده و از تلاش برای شناخت و درک خود صحبت می‌کند. در نهایت، او بیانگر این حقیقت است که در مواجهه با حوادث زندگی، غبار ناامیدی بر دلش نشسته است و به دنبال آرامش و صفای درونی است.