نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۳۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر نگردد بر مرادم چرخ در غم نیستم

جوهر تیغم ز پیچ و تاب درهم نیستم

جنگ دارد طرز من با مردم این روزگار

در میان عالمم وز اهل عالم نیستم

خارخشکم دودمان گلخن از من روشن است

روشناس لاله و گل همچو شبنم نیستم

گل فتد از پنبه راحت به چشم داغ من

زیر بار چوب نرمیهای مرهم نیستم

یک سر سوزن تعلق نیست با دنیا مرا

در تجرد کمتر از عیسی مریم نیستم

نیستم داغ عزیزان، چند سوزم بی سبب

در کشاکش چند باشم زلف ماتم نیستم

بس که بر حسن گلو سوز تو دل می سوزدم

در حرم ایمن ز چشم شور زمزم نیستم

زین گلستان گل صائب خوشم افتاده است

تا نباشم در یمان خار خرم نیستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر ابراز می‌کند که اگرچه زندگی بر وفق مراد او نیست و چرخ ایام به نفع او نمی‌چرخد، اما از غم و افسردگی دور است. او می‌‌گوید که در مبارزه با مردم زمانه‌اش، خود را جدا از آن‌ها می‌داند و به نوعی فردی خاص است. همچنین، شاعر به صلح و آرامش درون خود اشاره می‌کند و بیان می‌کند که به دنیا و تعلقات آن وابستگی ندارد. او خود را در پرده‌ای از درد و غم می‌بیند، اما اعتراف می‌کند که از عواطف شدید نسبت به عزیزانش رنج می‌برد. در پایان، او به زیباترین گل‌ها اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که تا زمانی که در این زندگی باشد، از لذت‌های واقعی و خوشی‌ها دور نخواهد شد.