نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۹۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

چند روزی از در میخانه سروا می زنم

پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم

چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب

می کشم چون موج میدان و به دریا می زنم

بر نمی تابد غبار کلفتم آغوش شهر

می شوم سیلاب و بر دامان صحرا می زنم

بلبلم اما می گلرنگ معشوق من است

قمریم اما نوا بر سرو مینا می زنم

خویش را مرغابیان اشک برمژگان زنند

من کجا مژگان به هم بهر تماشا می زنم

حسن او در دیده خورشید مژگان را گداخت

من همان از سادگی فال تماشا می زنم

شیشه ای کز غمزه خوبان دلش نازکترست

از جنون من دمبدم بر سنگ خارا می زنم

من که جان بخشی چو خضر شیشه دارم در بغل

خنده قهقه بر اعجاز مسیحا می زنم

می فتد هر روز در کارش شکست تازه ای

من ز سودای سر زلفی که سر وا می زنم

عمرها صائب به شهر عقل بودم کوچه بند

مدتی هم با غزالان سر به صحرا می زنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالاتی از سرگشتگی و شیدایی شاعر می‌پردازد. او از روزهایی می‌گوید که به میخانه سر می‌زند و از طریق نوشیدن شراب، به آرامش می‌رسد. شاعر با وجود سردرگمی و درگیری‌های احساسی، به زیبایی معشوقه‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که عشق او در چشمش تابیده و او مدام در حال تماشا و تحسین زیبایی معشوق‌اش است. او خود را در دنیایی از احساسات متضاد می‌یابد؛ در حالی که دیگران به زندگی عادی ادامه می‌دهند، او مدام در جستجوی لذت‌های عاشقانه و زیبایی‌های عمیق است. شاعر از شکست‌ها و ناکامی‌های خود در عشق و زندگی سخن می‌گوید و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که در دل زندگی و عشق، ممکن است به آرامش نرسد و همیشه در حال جستجو باشد.