نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۳۹۸ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

همتی یاران که جوشی از ته دل می زنم

می شوم طوفان، به قلب عالم گل می زنم

موج بیتابم عنانداری نمی آید زمن

بی تأمل سینه بر دریای هایل می زنم

نیست از شوق رهایی بیقراریهای من

بهر مردن دست وپا چون مرغ بسمل می زنم

می زند بهر شکستن دل همان بر سینه سنگ

سنگ عالم را اگر بر شیشه دل می زنم

پی به عیش بی زوال تلخکامی برده ام

کاسه چون چشم تو در زهر هلاهل می زنم

زلف جوهر را به باد بی نیازی می دهد

این تغافلها که من بر تیغ قاتل می زنم

تیشه فولاد می گردد به قصد پای من

در طریق عشق هر گامی که غافل می زنم

بحرم اما جان برای خاکساران می دهم

بوسه در هر جنبشی برروی ساحل می زنم

وصل نتواند مرا صائب ز افغان بازداشت

چون جرس فریادها در پای محمل می زنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق شاعر است که درباره عشق، رهایی و درد و خوشی‌های زندگی نوشته شده است. شاعر با شور و هیجان از تنش‌ها و بی‌قراری‌های خود در عشق سخن می‌گوید و به تصویر کشیدن احساساتش، از طوفان و موج صحبت می‌کند. او به شکستن دل‌ها و تحمل تلخی‌ها اشاره می‌کند و در عین حال، عشق را به عنوان چیزی مقدس و با ارزش می‌بیند. همچنین، شاعر بر سرنوشت خود می‌نگرد و در حالی که به زخم‌هایش توجه می‌کند، از فانی بودن زندگی آگاه است. در نهایت، او بر وفاداری‌اش به عشق و اشتیاقش برای وصال تأکید می‌کند.