نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۱۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

گر کند آن بیوفا از من جدایی، چون کنم

من که از اهل وفایم بیوفایی چون کنم

زلف بندی نیست کز تدبیر بتوان پاره کرد

کند دندان خود از نیر خایی چون کنم

در میان رشته زنار و آن موی کمر

فرق بسیارست، کافر ماجرایی چون کنم

آب شمشیر شهادت دانه را خرمن کند

در نثار خرده جان بدادایی چون کنم

آسمان چون قمریان در حلقه فرمان اوست

از کمند زلف او فکر رهایی چون کنم

بر خدنگ غمزه او شش جهت بال و پرست

خویشتن را جمع ازین تیر هوایی چون کنم

موج چون خار و خس اینجا دست و پا گم کرده است

من درین دریا به این بی دست و پایی چون کنم

با دل روشن نمی بینند مردان پیش پا

من درین ظلمت سرا بی روشنایی چون کنم

سازگاری با گرانجانان نمی آید زمن

نرم بر خود سنگ را چون مومیایی چون کنم

دیده یوسف شناسی نیست در مصر وجود

از برای چشم کوران سرمه سایی چون کنم

دیده خود را درین بستانسرا چون آفتاب

کاسه دریوزه شبنم گدایی چون کنم

بیستون عشق می گویدبه آواز بلند

رتبه کار مرا من خودستایی چون کنم

من که مردم را توان چون عصا شد تکیه گاه

صائب از آتش زبانی اژدهایی چون کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساسات عمیق و دردناک شخصی است که با جدایی از معشوق بی وفا مواجه شده است. گوینده با بیان این که چگونه می‌تواند با بی وفایی کنار بیاید در حالی که خود از اهل وفا است، به تناقضات عشق و وفاداری پرداخته. او می‌گوید که زلف معشوق قابل گسستن نیست و دردی که از جدایی کشیده را نمی‌تواند تحمل کند. گوینده در تصاویر شاعرانه‌ای همچون تیرهای غمزه و دریا، عمق احساسات خود را به تصویر می‌کشد. او با ذکر مشکلاتی که در تاریکی و غم دارد و در حالی که به دنبال روشنایی است، به چالش‌های عشق و وابستگی‌های خود اشاره می‌کند. در نهایت، او با احساس ناتوانی و شکنندگی خود در برابر عشق، به نوعی خودستایی و بیان ارزش کار خود می‌پردازد. شعر در کل به بررسی عشق، خیانت، درد و تلاش برای یافتن معنا در میان مشکلات می‌پردازد.