نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۸۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

نظر تا باز کردم بر رخش بار سفر بستم

به یک نظاره چشم از روی آتش چون شرر بستم

غرور دولت دیدار شرکت بر نمی دارد

کشیدم آهی از دل دیده آیینه بر بستم

عجب دارم که پای من به دامن آشنا گردد

که با ریگ روان یک روز احرام سفر بستم

گریبانگیر شد دامن زهر خاری که برچیدم

ز دیوار اندرون آمد به هر محنت که در بستم

همان تیر سبکسیر نظر سیخ کبابش شد

به هر صیدی که من از پرتو همت نظر بستم

چه شبها روز کردم در شبستان سر زلفش

که اوراق دل صد پاره را بر یکدگر بستم

نظر تا داشتم بر خود نمی دیدم دو عالم را

دو عالم چون دو عینک گشت تا از خود نظر بستم

خوشا ایام بی برگی و خواب عافیت صائب

که می لرزد دلم چون برگ تا بر خود ثمر بستم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر با استفاده از تصویرسازی‌های زیبا و استعاره‌های عمیق، احساسات و تجربیات عاشقانه خود را بیان می‌کند. او به توصیف عشق و دلبستگی‌اش می‌پردازد و می‌گوید که نگاهش به معشوقش چنان عمیق است که تمام جهان را تحت تأثیر قرار می‌دهد. شاعر همچنین به تنهایی و دردهای ناشی از عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که دلش در این مسیر دچار اضطراب و تلاطم شده است. در نهایت، او به آرامش و احساس خوشایند زمان‌های بی‌مشغله و آسایش اشاره می‌کند و به نوسانات عشق و انتظارات ناشی از آن می‌پردازد. این شعر به خوبی احساسات پیچیده انسانی را در مواجهه با عشق و دوگانگی‌ها نشان می‌دهد.