نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۴۹۴ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

غبار هستی خود سرمه چشم فنا کردم

کفی خاکستر افسرده در کار صبا کردم

نمی سوزم اگر برق اجل در خرمنم افتد

که من در خوشگی از کاه گندم را جدا کردم

ز فوت وقت اگر در خون نشینم جای آن دارد

که از کف دامن پیراهن یوسف رها کردم

به آب روی همت خاک را زر می توان کردن

غلط کردم که عمر خویش صرف کیمیا کردم

سرانگشت ندامت چون نگرید خون به حال من

مکرر دامن دولت به دست آمد رها کردم

دل چرخ از غبار خاطر من چون نیندیشد

مکرر آفتابش را چراغ آسیا کردم

چه مرغم من که از اندازه پرواز خود گویم

چو برگ گاه پروازی به بال کهربا کردم

به اکسیر قناعت خون آهو مشک می گردد

به خون دل من این تحقیق در چین ختا کردم

زپیغام من مشتاق پهلو می کنی خالی

سزای من که مکتوب ترا بن قبا کردم

چرا صائب نباشد آسمان زیر نگین من

سخن خورشید شد تا مدح شاه اولیا کردم

نمی آید به کوشش دامن روزی به کف صائب

و گرنه من تردد بیشتر از آسیا کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تفکر در مورد گذر زمان و بی‌ثمر بودن تلاش‌هایش می‌پردازد. او با استفاده از تصاویر زیبا و کنایات، احساس ندامت و افسوسش را نسبت به مصرف عمرش در کارهای بی‌فایده بیان می‌کند. شاعر به فلسفه قناعت و ارزش‌های معنوی اشاره می‌کند و هشدار می‌دهد که زندگی باید صرف امور مهم‌تری شود. او همچنین در مورد ارتباطش با خداوند، امید و آرزوهایش، و تأثیرات زندگی‌اش بر دیگران تأمل می‌کند. در پایان، شاعر نتایج تلاش‌هایش را مورد بررسی قرار می‌دهد و نشان می‌دهد که چگونه ممکن است انسان در پی یافتن هدف و معنا، عمرش را هدر دهد.