نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

همان بیگانه ام با خلق هر چند آشنا باشم

چو نور دیده در یک خانه از مردم جدا باشم

ز گرد سرمه چشم غزالان است خاک من

شود بیگانه از عالم به هر کس آشنا باشم

سپهر از کجرویها توتیا کرد استخوانم را

چو بارم آرد شد دیگر چرا در آسیا باشم

اگر چه سایه ام منشور دولت در بغل دارد

برای استخوان سرگشته دایم چون هما باشم

به جان بخشی سیاهی از سرداغم نمی خیزد

همان از تیره بختانم اگر آب بقا باشم

کمند جذبه من کوه آهن بر کمر دارد

به سوزن برنمی آیم اگر آهن ربا باشم

همان بهتر کز این محفل برآیم آستین افشان

که بار گردن خلقم اگر دست دعا باشم

اگر چه سنگ را در ناله آرد بار درد من

فتد چون سیل اگر بر کوه راهم بی صدا باشم

بحمدالله مکافات عمل از پیشدستیها

مرا نگذاشت در اندیشه روز جزا باشم

قمار پاکبازی مهره بی نقش می خواهد

چه افتاده است در ششدرز نقش بوریا باشم

ندارم آبروی شبنمی در پیشگاه گل

به این خواری و بیقدری درین گلشن چرا باشم

ز پیش پا ندیدن سیل آمد راست تا دریا

چه غماز بلند و پست عالم چون عصا باشم

ز راه خاکساری کسب عزت کرده ام صائب

که چون خورشید هم بالای سر، هم زیر پا باشم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس غربت و بیگانه بودن شاعر با جماعت اشاره دارد، حتی اگر ظاهراً با آنها آشنا باشد. شاعر به تمثیل‌هایی از جدایی و تنها بودن اشاره می‌کند، مانند نور دیدی که در یک خانه از دیگران جداست. او به ویژگی‌های جسمی و روحی خود اشاره کرده و بر این نکته تأکید می‌کند که با وجود بعضی ارتباطات ظاهری، در درون خود احساس بیگانگی می‌کند. شاعر از بار سنگین زندگی و احساس عجز و ناتوانی صحبت می‌کند و اینکه گرچه ممکن است در ظاهر برتر به نظر برسد، اما در درون خود احساس پوچی و خستگی می‌کند. به همین دلیل، او به این نتیجه می‌رسد که بهتر است از این محفل برود و از بار سنگینی که بر دوش دارد رهایی یابد. او همچنین به تجربه‌های تلخ و عواقب عمل‌ها و رفتارهای خود اشاره می‌کند و اینکه زندگی مشابه قمار است که نیاز به صداقت و پاکبازی دارد. در نهایت، شاعر بر این باور است که حتی با کسب عزت از خاکساری، او همواره در تضاد با زیستن و وجودش قرار دارد.