غزل شمارهٔ ۵۵۶۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نشد سروی درین بستانسرا یک بار همدوشم
ز آتش طلعتی روشن نشد محراب آغوشم
سرآمد گرچه در آغوش سازی عمر من چون گل
نشد یک بار دربرآید آن سرو قباپوشم
سراپایم چو ساغر یک دهن خمیازه می گردد
چو می گردد به خاطر یاد آن لبهای می نوشم
به هر افسانه نتوان همچو طفلان بست چشم من
که قدر وقت دان کرده است آن صبح بناگوشم
نه زان سان شعله ور شد آتش بیتابیم از دل
که لعل آبدار او تواند کرد خاموشم
نباشد بیوفایی شیوه من چون هوسناکان
که در دوران خط از بندگان حلقه در گوشم
لب جان پرورت بر من نه آن حق نمک دارد
که در روز سیاه خط شود از دل فراموشم
اگرچه می توانم زیر بار عالمی رفتن
گرانی می کند دست نوازش بر سر دوشم
چه خواهد کرد صائب باده من با تنک ظرفان
که خم را پایکوبان داشت در میخانه ها جوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به احساس تنهایی و ناکامی در عشق اشاره دارد. او از عدم حضور محبوبش در زندگیاش مینالد و بیان میکند که حتی یکبار هم نتوانسته کنار او باشد. او حسرت دیدار و در آغوش گرفتن محبوب را دارد و گویی زمان به ناامیدی و یأس در زندگیاش گذشته است. شاعر همچنین به یاد لبهای محبوبش و تاثیر آن بر روح و جانش میپردازد و میگوید که نمیتواند همچون کودکان به رویاها تکیه کند، چون با واقعیت و درد آشناست. او با اشاره به وفاداریاش به عشق، از بیوفایی و هوسرانی دیگران ابراز تنفر کرده و به اهمیت یاد محبوبش در دلش اشاره میکند. در نهایت، او از بار سنگین غم و فقدان محبوبش سخن میگوید و نشان میدهد که علیرغم تمایل به فرار از غم، وزن این درد او را به زمین میزند.