نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۸۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم

زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او

رخ آیینه با ناخن خراشیدن نمی دانم

مرا بیرون بر از گردون و گلبانگ سخن بشنو

زدلتنگی درون بیضه نالیدن نمی دانم

قماش مردم عالم اگر این است، من دیدم

لباس عافیت جز چشم پوشیدن نمی دانم

گل من از خمیر شیشه و جام است پنداری

که چون خالی شدم از باده، خندیدن نمی دانم

لباسی نیست چون پروانه عشق پرده سوز من

به گرد کعبه فانوس گردیدن نمی دانم

ز حرف خام هر بی ظرف از جا در نمی آیم

شراب کهنه ام، در شیشه جوشیدن نمی دانم

ز بس از دلخراشی سرد گردیده است دست و دل

ز کاغذ نقطه سهوی تراشیدن نمی دانم!

نگاه سرکشم در جستجوی گوشه چشمم

به هر شیرین لبی چون بوسه چسبیدن نمی دانم

ز بس بسته است راه گفتگو بر من لبش صائب

گناه خویش از آن بیرحم پرسیدن نمی دانم!

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و ناگفته شاعر می‌پردازد. شاعر از دردی بی‌پایان سخن می‌گوید که نمی‌تواند حتی احساس شادی یا زیبایی را در دلش بپذیرد. او به تصویرگری‌هایی از گل، بیضه، و کعبه اشاره می‌کند و به نوعی از ناکامی در ابراز عشق و ارتباط با دیگران صحبت می‌کند. شاعر از عدم توانایی در بیان خود و از پیچیدگی‌های عشق و دلتنگی گلایه دارد و نشان می‌دهد که می‌خواهد از درد و ناامیدی رهایی یابد ولی نمی‌داند چگونه. این شعر به نوعی به بحران روحی و عاطفی و کمبود ارتباط واقعی اشاره دارد.