نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

تا به کی در ته زنگار بود خنجر ما؟

چند باشد چو زره زیر قبا جوهر ما؟

لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟

فارغ از داغ بود سینه غم پرور ما

نیست امروز به جمعیت ما سوخته ای

بال پروانه بود یک ورق از دفتر ما

گریه بر حال کسان بیشتر از خود داریم

بر مراد دگران سیر کند اختر ما

می زند شورش ما هر دو جهان را بر هم

نشود کوه غم یار اگر لنگر ما

جگر سوخته ماست نهانخانه عشق

آتش طور بود در ته خاکستر ما

دشمن از صحبت ما کامروا می خیزد

نیست چون شمع درین انجمن از ما سر ما

آرزو در دل غم دیده ما آه شود

رگ خامی برد از عود برون مجمر ما

از پریخانه چین باج ستاند فانوس

ریخت تا در قدم شمع تو بال و پر ما

گریه شادی ما تلخ نگردد صائب

آسمان شیشه خود گر شکند بر سر ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به تفسیر احساسات عمیق و غم‌انگیز خود می‌پردازد. او به ناکامی‌ها و دردهای درونی‌اش اشاره می‌کند و از وضعیت دشوار و غمبار خود و جمعیتش سخن می‌گوید. شاعر به تضاد بین زیبایی‌های ظاهری و دردهای درونی اشاره دارد و از عدم وجود شادی واقعی در زندگی‌اش می‌گوید. او همچنین بیان می‌کند که در میان غم و آتش عشق، جگر سوخته‌ای دارد و هیچ کس نمی‌تواند به درستی احساساتش را درک کند. در نهایت، او نسبت به آرزوهای نا امیدی که در دل دارد، ابراز نگرانی می‌کند و به این نکته تأکید دارد که حتی شادی‌هایش نیز با تلخی همراه است.