نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۱۷ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در مصافی که من از آه علم وا کردم

کوه اگر بود طرف، بادیه پیما کردم

توشه آخرت من ز خرابات وجود

مشت خاکی است که در کاسه دنیا کردم

گوهری نیست که درد امن این صحرانیست

من قناعت به همین آبله پا کردم

سفری را که توان گفت به دل بار نبود

سفر بیخودیی بود که تنها کردم

کمر ساحل مقصود به دستم آمد

تا درین قلزم خونخوار کمر وا کردم

حیف ازین عمر گرانمایه که از بیخبری

صرف طول امل و عرض تمنا کردم

پاس اندوه بدارید که من همچو شرر

عمر خود در سر یک خنده بیجا کردم

چون معنبر نشود بزم دو عالم صائب؟

زین گرهها که من از زلف سخن وا کردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این اشعار، شاعر به تأمل در زندگی و گذر زمان پرداخته و از تلاش‌های بی‌نتیجه و بیهوده‌اش صحبت می‌کند. او به ناچاری‌های وجود و محدودیت‌های دنیوی اشاره می‌کند و می‌گوید که عمرش را صرف آرزوها و خواسته‌های نادرست کرده است. شاعر از بی‌خبری و غفلت خود ابراز تأسف می‌کند و به سفری درونی می‌پردازد که بیشتر به هدر رفتن عمر شبیه است. در نهایت، او به این نکته می‌پردازد که در مواجهه با مشکلات و غم‌ها، فقط به یک خنده بیجا اکتفا کرده و در تلاش‌هایش شکست خورده است.