نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۶۸۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)

ما لب خشک قناعت لب نان می دانیم

دست شستن ز طمع آب روان می دانیم

دل نبندیم به اسباب سبکسیر جهان

بادپیمایی اوراق خزان می دانیم

در تماشاگه این معرکه طفل قریب

هر که پوشد نظر، از دیده و ران می دانیم

چیده ایم از دو جهان دامن الفت چون سرو

هر که از ما گذرد آب روان می دانیم

بهر برداشتن از خاک مذلت ما را

هر که قد راست کند تیر و سنان می دانیم

فکر در عالم حیرانی ما محرم نیست

خامشی را ز پریشان سخنان می دانیم

چه فتاده است برآییم چو یوسف از چاه

ما که خود را به زر قلب گران می دانیم

حسن از پرده محال است که آید بیرون

روی چون آینه را به آینه دان می دانیم

هر که سنگ ره ما گرمروان می گردد

در بیابان طلب، سنگ فسان می دانیم

سنگ اگر بر سر دیوانه ما می بارد

صائب از بیخبری رطل گران می دانیم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به تبیین یک نگرش فلسفی و عارفانه نسبت به زندگی و دنیا می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که قناعت و بی‌نیازی را در میان داشته‌ها و نداشته‌ها می‌بیند و خود را از طمع و دنیاپرستی دور نگه می‌دارد. او از اسباب و وسایل دنیوی دل نمی‌بندد و به زودگذر بودن آن‌ها واقف است. به نظر می‌رسد که شاعر به دنبال شناخت عمیق‌تری از واقعیت وجودی خود و دوران متلاطم زندگی است و به جای جستجو در ظواهر، به باطن و حقیقت امور توجه دارد. در نهایت، او به توانایی انسان برای بلند شدن از سختی‌ها و رسیدن به علو مقام اشاره می‌کند و بر این باور است که زیبایی و حقیقت در پرده‌ها نهفته است و برای رسیدن به آن باید از قید و بندها رهایی یافت.