غزل شمارهٔ ۵۶۹ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مشرق مهر بود سینه بی کینه ما
صاف چون صبح به آفاق بود سینه ما
خون اگر در جگر نافه آهو شد مشک
مشک خون می شود از خرقه پشمینه ما
ریشه سبزه زنگار رسیده است به آب
چه خیال است که روشن شود آیینه ما؟
آن که بر نعمت الوان جهان دارد دست
می برد رشک به نان جو و کشکینه ما
تا ز مستی جهالت به خمار افتادیم
به کدورت گذرد شنبه و آدینه ما
در پریخانه ما جغد هما می گردد
صبح شنبه خجل است از شب آدینه ما
شسته رو می شود از گرد یتیمی صائب
گوهری را که فتد راه به گنجینه ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیبایی و لطافت سینهای خالی از کینه و حسد میپردازد. شاعر به طبیعت و دوستی عمیق با آن اشاره میکند و از پاکی دل سخن میگوید. او به تمایل انسان به زیبایی و نعمتهای مختلف جهان اشاره کرده و به بیخبری و جهالت نیز اشاره میکند که موجب کدورت و تیرگی میشود. در نهایت، شاعر نغمهای از امید برای دستیابی به درک و روشنایی را به تصویر میکشد و به گنجینهای از ارزشهای درونی اشاره میکند که در دل انسانها میتواند وجود داشته باشد.