نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

از بساط فلک آن سوی بود بازی ما

شش جهت کیست به ششدر فکند بازی ما؟

ما حریفان کهنسال جهان ازلیم

طفل شش روزه عالم ندهد بازی ما

تخته نقش مرادست دل ساده دلان

بازی خود دهد آن کس که دهد بازی ما

قوت بازوی اقبال، رسا افتاده است

نیست محتاج به تعلیم و مدد بازی ما

خانه پرداختگانیم درین بازیگاه

دل ز بازیچه گردون نخورد بازی ما

پیری و طفل مزاجی به هم آمیخته ایم

تا شب مرگ به آخر نرسد بازی ما

روزگاری است به گردون دغا هم نردیم

عجبی نیست اگر پخته بود بازی ما

چون زر قلب نداریم به خود امیدی

در شب تار جهان تا که خورد بازی ما؟

ظاهر و باطن ما آینه یکدگرند

خاک در چشم حریفی که دهد بازی ما

بود ما محض نمودست، سرابیم سراب

جای رحم است بر آن کس که خورد بازی ما

جامه را پرده درویشی خود ساخته ایم

ندهد فقر به تشریف نمد، بازی ما

چه خیال است که از پای نشیند صائب

تا به هر کوچه چو طفلان ندود بازی ما

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی بازی زندگی و حقیقت آن می‌پردازد. شاعر به تقابل میان جوانی و پیری، و همچنین میان ظاهر و باطن اشاره می‌کند. او معتقد است که زندگی مانند یک بازی است که در آن با وجود تلاطمات و مشکلات، باید به آن ادامه داد. با وجود تلاش برای دست‌یابی به موفقیت و قدرت، واقعیت این است که همه ما در نهایت در برابر سرنوشت درمانده‌ایم. شاعر از فقر و سادگی زندگی می‌گوید و به این نکته اشاره می‌کند که زندگی ممکن است بی‌معنا باشد و در نهایت، همه ما باید با حقیقت وجودی‌مان کنار بیاییم. در این بازیگاه، همه ما در جستجوی معنا و هدف هستیم، اما در عین حال، بازی زندگی همچنان ادامه دارد.