نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۱۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم

چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم

مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور

که من به یک نگه دور از تو خرسندم

اگر علاقه به مجنون من ندارد عشق

چرا از چشم غزالان کند نظربندم

چو سرو و بید ز بی حاصلی کفایت من

همین بس است که آسوده دل ز پیوندم

به خون بیگنهان نیست تشنه غمزه تو

چنین که من به وصال تو آرزومندم

رسیده است به جایی جنون من صائب

که هیچ کس ز عزیزان نمیدهد پندم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از محبت و عشق خود به معشوق صحبت می‌کند و با وجود تلخی و دوری، از این احساس خرسند است. او به تمایل و آرزوی شدید خود برای وصال با معشوق اشاره می‌کند و اذعان دارد که حتی در نبود محبت متقابل، هنوز هم به عشقش ادامه می‌دهد. شاعر از احساسات عمیق و جنون‌آمیز خود نسبت به معشوق می‌گوید و به این نتیجه می‌رسد که هیچ‌کس نمی‌تواند او را در این مسیر راهنمایی کند.