نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۱۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم

عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم

ربود خواب ترا در کنارم از مستی

ترا چنان که دلم خواست آنچنان دیدم

جز این که آب شدم دست شستم از هستی

دگر چه بهره چو شبنم زگلستان دیدم

ز شست صاف نشد تیر راست را روزی

گشایشی که من از خانه چون کمان دیدم

دل گرفته من چون ز باغ بگشاید

که در گشودن در روی باغبان دیدم

برابرست به عیش تمام روی زمین

که روی خویش برآن خاک آستان دیدم

از آن گذشت به خمیازه عمر من چو کمان

که من ز دور گردی از نشان دیدم

میانه وطن وغربت است بادیه ها

منم که داغ غریبی در آشیان دیدم

چو گردباد نفس می کشم غبارآلود

ز بس که کلفت ازین تیره خاکدان دیدم

جواب آن غزل حاذق است این صائب

بهار دیدم و گل دیدم و خزان دیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر با تصاویری زیبا و شاعرانه، به تجربیات عشق و زندگی اشاره دارد. شاعر ابتدا از جمال یوسف و زیبایی‌های دنیای خاکی سخن می‌گوید و به حالت مستی و خواب خود در کنار محبوبش اشاره می‌کند. او به احساساتی چون آب شدن از غم و درد در زندگی اشاره کرده و می‌گوید که زندگی او مانند تیر راست نیست که همیشه امیدوارانه باشد. شاعر تحولی در دل خود را توصیف می‌کند که با گشایش در باید و نبایدهای زندگی‌اش همراه بوده و به داغ غریبی که در دل دارد نیز اشاره می‌کند. در انتها، او به گذر عمر و تغییرات آن اشاره کرده و بهار و گل و خزان را به عنوان نشانه‌های حیات و تغییر پذیرش زندگی مطرح می‌کند.