نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۱۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم

که از شکستگی رنگ ترجمان دارم

نمانده است مرا در بساط جز آهی

هزار دشمن و یک تیر در کمان دارم

سراب را ز جگر تشنگان بادیه نیست

خجالتی که من از روی میهمان دارم

به مرگ قطع امید از خدنگ او نکنم

هنوز صبح امیدی ز استخوان دارم

گناهکار ندارد ز آیه رحمت

توقعی که من از خط دلستان دارم

سر نیاز مرا پایمال ناز مکن

که حق سجده بر آن خاک آستان دارم

اگر به دامن یوسف نمی رسد دستم

به این خوشم که سر راه کاروان دارم

درین بهار که دادم به دست عقل عنان

هزار سلسله دیوانگی زیان دارم

شکفتگی طلبم صائب از دل پر شور

ز شوره زار تمنای زعفران دارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و درونی شاعر می‌پردازد. او از درد و شکستگی خود سخن می‌گوید و بیان می‌کند که چگونه باید این درد را از دیگران پنهان کند. در حالی که تنها یک آه در دل دارد، با هزار دشمن در جنگ است. شاعر به ناامیدی و آرزوهایش اشاره می‌کند و می‌گوید که هنوز امیدی در دلش وجود دارد. او به نیازش به عشق و رحمت اشاره کرده و از اینکه در دشواری‌ها نباید پایمال شود، می‌نالد. همچنین بیان می‌کند که اگر نتواند به آرزویش برسد، باز هم از مسیر زندگی رضایت دارد. نهایتاً، او در پی زیبایی و شکفتگی در زندگی است، حتی اگر در دنیای پر از شوری زندگی کند.