نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۴۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که قیمت یاقوت داغ می دانم

سرشک را گهر شبچراغ می دانم

نمی دهم به دو عالم جنون یکدمه را

ستاره سوخته ام قدر داغ می دانم

چه لازم است به جام آشنا کنم لب را

نمک فشانی شور دماغ می دانم

ز پر شکستگیم بر ستم دلیر مشو

که راه رخنه دیوار باغ می دانم

ستاره ریزی کلک سیه زبان صائب

ز فیض خوردن دود چراغ می دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر ابراز احساسات عمیق و آگاهی شاعر از ارزش و زیبایی‌ها است. او قیمت یاقوت داغ را می‌داند و اشک را به گوهر شب چراغ تشبیه می‌کند. شاعر نمی‌خواهد که در ازای جنونش چیزی را از دست بدهد و به ستاره سوخته‌ای شباهت دارد که ارزشش را می‌داند. او اشاره به لذت‌های پوچ و غیرضروری می‌کند و به شکستگی‌هایش افتخار می‌کند، در حالی که نمی‌خواهد دلیران را بی‌فروغ کند. در پایان، به زیبایی کلام خود اشاره کرده و از فیض و فایده آن سخن می‌گوید.