نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۷۴۲ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

اگر چه شد تنم از داغ عشق لاله ستان

هنوز دعوی خود بی گواه می دانم

فتادگی است در آیین من پرستش حق

زمین میکده را خانقاه می دانم

کمند شوخی این ره چنان ربوده مرا

که گر به کعبه رسم سنگ راه می دانم

به حرفهای سبک قیمت مرا مشکن

که کوه درد ترا کم ز کاه می دانم

چنان زلف به چشمم جهان سیاه شده است

که آه را نفس صبحگاه می دانم

اگر چه مسند عزت به من قرار گرفت

هنوز یوسف خود را به چاه می دانم

ز عجز دشمن خونخوار می شود گستاخ

سبک عنانی برق از گیاه می دانم

توجهی که ترا در شکست دلها هست

ز بر شکستن طرف کلاه می دانم

همان ز مشق گنه دست بر نمی دارم

اگر چه نامه خود را سیاه می دانم

گناه را چو شفیعان عزیز می دارم

ز بس که عفو تو عاشق گناه می دانم

از آن چو آبله پیچیده ام به دامن پای

که گل به خار زدن را گناه می دانم

به رشته نگه آن کس که می کشد صائب

بغیر گوهر عبرت، گناه می دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به بررسی مفاهیم عشق، گناه، و باورهای خود می‌پردازد. او اعتراف می‌کند که به رغم زخم‌های داغ عشق، همچنان خود را بی‌گناه می‌داند. او آیین پرستش حق را مترادف با میکده می‌داند و از شوخی و فریب عشق به تنگ آمده است. شاعر به دردهایش اشاره کرده و از تحقیرهای دیگران رنج می‌برد. او با نگاهی عمیق به مسائلی چون گناه و عفو می‌پردازد و ادعا می‌کند که عفو یار، عشق به گناه را در او زاده است. در نهایت، او بر این باور است که گناه را باید به نوعی زیبایی و عبرت دید.