نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۳۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

از دست رفت فرصت و ما پا شکسته ایم

در راه آرمیده چو منزل نشسته ایم

چون شیشه نیمه گشت کمر بسته می شود

شد عمر ما تمام و میان را نبسته ایم

سیلاب حادثات ز فریادیان ماست

تا همچو کوه پای به دامن شکسته ایم

داریم فکر ریشه دواندن ز سادگی

با آن که چون سپند بر آتش نشسته ایم

چون تن دهیم روز قیامت به زندگی؟

خون خورده تا ازین قفس تنگ جسته ایم

ما را امید وصل شکر باغ دلگشاست

در زیر پوست خنده زنان همچو پسته ایم

هر چند خون شود به مقامی نمی رسد

این شیشه ها که در ره دل ما شکسته ایم

داغ است چرخ شیشه دل از جان سخت ما

چون کوه زیر تیغ به تمکین نشسته ایم

صائب فضای سینه ما شیشه خانه ای است

از بس که آرزو به دل خود شکسته ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به حسرت از دست رفتن فرصت‌ها و مشکلات زندگی اشاره می‌کند. او به تصویر شکسته‌شدن شیشه و احساس عدم دستیابی به آرزوها می‌پردازد و از وضعیت خود به عنوان افرادی با آرزوهای برآورده‌نشده و زخم‌خورده یاد می‌کند. شاعر از تصور نجات از بندهای زندگی و امید به وصال دل می‌گوید، در حالی که در درون خود احساس درد و رنج دارد. او با تشبیه فضای سینه‌اش به شیشه، به fragility و آسیب‌پذیری عمیق احساسات انسانی اشاره می‌کند و بیانگر این است که گاه آرزوها چنان بزرگ هستند که ممکن است فرد را از پا درآورند.