نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۸۶۶ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

ما گرچه در بلندی فطرت یگانه‌ایم

صد پله خاکسارتر از آستانه‌ایم

دیدیم اگرچه سنگ در او بارها گداخت

ما غافل از گداز درین شیشه خانه‌ایم

در گلشنی که خرمن گل می‌رود به باد

در فکر جمع خار و خس آشیانه‌ایم

از ما مپرس حاصل مرگ و حیات را

در زندگی به خواب و به مردن فسانه‌ایم

چون صبح زیر خیمه دلگیر آسمان

در آرزوی یک نفس بی‌غمانه‌ایم

چون زلف هرکه را که فتد کار در گره

با دست خشک عقده گشا همچو شانه‌ایم

دایم کمان چرخ بود در کمین ما

در خاکدان دهر همانا نشانه‌ایم

آنجاست آدمی که دلش سیر می‌کند

ما در میان خلق همان بر کرانه‌ایم

ما را زبان شکوه ز بیداد یار نیست

هرچند آتشیم ولی بی‌زبانه‌ایم

گر تو گل همیشه بهاری زمانه را

ما بلبل همیشه بهار زمانه‌ایم

در محفلی که روی تو عرض صفا دهد

سرگشته‌تر ز طوطی آیینه خانه‌ایم

صائب گرفته‌ایم کناری ز مردمان

آسوده از کشاکش اهل زمانه‌ایم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف وضعیت انسانی می‌پردازد که علیرغم بلندی و عظمت فطری خود، به تنگنای زندگی و محدودیت‌های آن گرفتار است. شاعر به تضاد بین وجود والای انسان و خاکساری او در دنیای مادی اشاره می‌کند. او با چشمی گریان و در سایه غفلت، مشغول جمع‌آوری خار و خس است و در جستجوی معنا در زندگی، به خواب و مرگ و فسانه اشاره می‌کند. شاعر همچنین نشان می‌دهد که چگونه انسان در پی دست یافتن به آرامش و خوشبختی، به نوعی در کشاکش با دنیا و مشکلات آن است و در عین حال، حیات را در نگاه خود به زیبایی‌های طبیعی و انتظار صبح جدید جستجو می‌کند. در نهایت، او از درد و رنج خود سخن می‌گوید و بر احساس جدایی و بی‌زبانی خود تأکید می‌کند حال آنکه همچنان در جستجوی معنا و گل‌های بهاری زندگی است.