نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۴۰ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

برون نمی برد از فکر دوست عالم آبم

نقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم

جگر گداز محیط است داغ تشنگی من

کلاه گوشه به دریا شکسته موج سرابم

به خوان چرخ نکردم دراز دست تهی را

نداشت کاسه در یوزه پیش بحر حبابم

اگر چه روی مرا داشت روزگار بر آتش

چه خون که در دل آتش نکرد اشک کبابم

نیم چو آینه مه رهین پرتو منت

چو مهر باهمه آفاق روشن است حسابم

چو ماه عید نشد راست قامتم ز تواضع

همان سپهر دهد خاکمال همچو رکابم

ز بی تهی نرسیدم به غور بحر حقیقت

به فکر پوچ بسر رفت روزگار حبابم

ز خشک مغزی میناچه خون که در جگرم نیست

خوش آن زمان که به مینای غنچه بود گلابم

خم سپهر برین می کند تلاش شکستن

مگر به خانه زور آمده است باده نابم؟

همان ز طعن خطا نیستم خلاص چو صائب

گرفت روی زمین را اگر چه فکر صوابم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای درونی شاعر می‌پردازد. شاعر به سرنوشت خود و عدم تحقق آرزوهایش اشاره دارد و از تشنگی و حسرتی که در دل دارد سخن می‌گوید. او از تلاش بی‌نتیجه‌اش برای رسیدن به حقیقت و معنای زندگی صحبت می‌کند و به تضاد بین واقعیت و آرزوها اشاره دارد. در نهایت، شاعر با تأکید بر ناکامی‌هایش، به نوعی پذیرش ناامیدی و عدم توانایی در رسیدن به خواسته‌هایش می‌پردازد.