نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۴۵ صائب

صائب / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

به سینه تخم امیدی چو شوره زار ندارم

ستاره سوخته ام چشم بر بهار ندارم

چو درد و داغ محبت درین قلمرو وحشت

بغیر گوشه دل هیچ جا قرار ندارم

گذشته است ز منصور پایه سخن من

سر جدال به هر طفل نی سوار ندارم

عنان سیر مرا شوق بیقرار که دارد؟

که همچو ریگ روان هیچ جا قرار ندارم

خجل ز رهزن این وادیم که در همه عالم

چو گردباد لباسی به جز غبار ندارم

گرم به چرخ برآرد، ورم به خاک سپارد

دماغ شکر و شکایت ز روزگار ندارم

هزار حلقه فزون جنگ با نسیم نمودم

هنوز راه در آن زلف تابدار ندارم

عبیر پیرهن گوهرست گرد یتیمی

به دل غباری ازان خط مشکبار ندارم

(بود چو تیغ ز من آب لاله زار شهادت

چه شد به ظاهر اگر نم به جویبار ندارم؟ )

گذشتیم از سر ناموس و اعتبار چو صائب

هنوز در نظر عشق اعتبار ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احساس ناامیدی و تنهایی عاطفی شاعر است. او از فقدان امید و اشتیاق در زندگی‌اش سخن می‌گوید و احساس می‌کند که در جهانی پر از درد و وحشت، هیچ تکیه‌گاه یا آرامشی ندارد. شاعر به تصویرهایی از سختی‌های زندگی، همچون ناتوانی در پیدا کردن عشق و دلبستگی، اشاره می‌کند و از گذشت زمان و تغییرات افسوس می‌خورد. در نهایت، او به نداشتن اعتبار و ارزش در عشق اشاره می‌کند و نشان می‌دهد که با وجود همه این مشکلات، هنوز به جستجوی عشق و زیبایی ادامه می‌دهد.