غزل شمارهٔ ۵۹۵۴ صائب
صائب / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
سوخته جانم غم وسیله ندارم
داغ دل لاله ام فتیله ندارم
همت مجنون من بلند فتاده است
سنگ توقع ازین قبیله ندارم
آینه آب پشت و روی ندارد
ساده دلم ره به هیچ حیله ندارم
همت ذاتی وسیله می کند ایجاد
چون دگران من اگر وسیله ندارم
هیچ گره از گره گشاده نگردد
برگ توقع ز کرم پیله ندارم
دیده سیر از جهان جمیله من بس
صائب اگر در نظر جمیله ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر غم و ناامیدی شاعر است. او از سوختن جانش در خیال و غم بیوسیلگی سخن میگوید و احساس میکند که دیگر امیدی به بهبود وضعیتش ندارد. او از داغ دلش به عنوان لالهای بیفتیله یاد میکند و بر این نکته تأکید میکند که نه تنها ابزار و وسیلهای برای رفع مشکلاتش وجود ندارد، بلکه هیچگونه انتظاری نیز نمیتواند داشته باشد. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که در دنیای زیبا، دیگر چیزی برای نظر کردن ندارد، چون از آنچه میبیند رضایت ندارد.