نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۵۹۵۹ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

در سخن بر نیاید آوازم

نیست اندیشه ای ز غمازم

در کمانخانه فلک چون تیر

به پر عاریه است پروازم

نیست ناخن به دل زنی هر جا

بینواتر ز رشته سازم

آن ضعیفم که می شود چون چشم

پر کاهی حجاب پروازم

چون شود با تو ساز صحبت من؟

تو برون ساز و من درون سازم

نیست ممکن مرا نهان کردن

پرده در همچو گوهر رازم

گرچه در گوشمال عمرم رفت

نشد آهنگ، بخت ناسازم

می رسد همچو سرو از آزادی

از زمین تا به آسمان نازم

آن سپندم که در حریم ادب

نشنیده است آتش آوازم

دلی از ناله می کنم خالی

گر بود همچو نای دمسازم

چه کندبحر و کان به همت من؟

کاسه آشام و کیسه پردازم

چون جرس، ماندگان قافله را

می رساند به منزل آوازم

در قفس بس که مانده ام صائب

رفته از یاد ذوق پروازم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساساتی عمیق و درونی شاعر است که از آزادی، پرواز، و بیان ناپذیری می‌گوید. شاعر خود را در قفسی می‌بیند که مانع از پرواز و ابراز احساساتش شده است. او می‌گوید که نمی‌تواند اندیشه‌هایش را بیان کند و ناخوشنودی‌هایش و ناتوانی‌اش از ارتباط عمیق و موثر با دیگران را حس می‌کند. شاعر به آرزوی آزادی و پرواز اشاره می‌کند و آرزویش این است که بتواند در دنیای ادب و هنر ابراز وجود کند. او در نهایت به ناکامی‌هایش در زندگی اشاره کرده و از فقدان ذوق و شوق پرواز می‌گوید.