غزل شمارهٔ ۵۹۶۲ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
همه اشکم، همه آهم، همه دردم، همه داغم
که چرا روشن ازان چهره نگردید چراغم
برق در جستن من گو نفس خویش مسوزان
نه چنان رفته ام از خود که توان یافت سراغم
این که پیوسته لبالب بود از باده لعلی
سبب این است که چون لاله نگون است ایاغم
گرچه چون لعل ز سنگ است مرا بستر و بالین
می خورد آب ز سرچشمه خورشید دماغم
دل افسرده من گرم نشد از می روشن
مگر از شعله آواز شود زنده چراغم
صائب از خون جگر داغ من افروخته عارض
نفس سرد خزان را نبود رنگ ز باغم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عمیق غم و درد شاعر است. شاعر از نبود روشنی و امید در زندگیاش میگوید و به معضلاتی که با آنها مواجه است، اشاره میکند. او حسرت میخورد که چگونه قلبش از خوشی و زندگی پر نشده و در عوض، تحت تأثیر غم و افسردگی قرار دارد. همچنین، شاعر به زیبایی و ظرافتی که در گذر زمان از بین رفته، اشاره میکند و نداشتن شادی و نشاط را بیان میدارد. به طور کلی، این شعر نمایانگر احساسات پیچیده و دردناک انسانی است.