غزل شمارهٔ ۶۰۰۰ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به حرف پوچ تا کی شاد خواهی ساختن؟
مصحف خود چند کاغذ باد خواهی ساختن؟
می کند موج حوادث رخنه چون جوهر در او
گر حصار خانه از فولاد خواهی ساختن
خاکمالت می دهد چرخ مقوس همچو تیر
شهپر خود گر ز برق و باد خواهی ساختن
بال پرواز مرا اول به یکدیگر شکن
گر مرا از دام خود آزاد خواهی ساختن
بر لب بام آفتابت از غبار خط رسید
کی دل ویران من آباد خواهی ساختن؟
خنده ای بر روی من کن در زمان زندگی
این که بعد از مرگ روحم شاد خواهی ساختن
پرده ای از عفو بر روی گناه من بپوش
روز محشر گر مرا ایجاد خواهی ساختن
گر مرا سازی خراب از جلوه مستانه ای
کعبه ای ای سنگدل آباد خواهی ساختن
دست از تعمیر تن بردار صائب، تا به کی
بر سر ریگ روان بنیاد خواهی ساختن؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان ناامیدی و دلزدگی شاعر نسبت به دنیا و زندگی میپردازد. شاعر سوالاتی را مطرح میکند که چطور میتوان با حرفهای بیمحتوا و ظاهری دروغین، شادی و خوشی را ایجاد کرد. او بر این نکته تأکید دارد که با وجود مشکلات و حوادث زندگی، نمیتوان به ساختن خوشبختی پایدار امیدوار بود. همچنین، شاعر به مفهوم مرگ و زندگی بعد از آن نیز اشاره میکند و از بیمعنایی شادیهای زودگذر و غیر واقعی سخن میگوید. در نهایت، او به انزوا و نابودی خود در دنیای مملو از بیوفایی و عدم صداقت اشاره میکند و از عدم امکان تعمیر و بهبود وضعیت خود گلایه دارد.