غزل شمارهٔ ۶۰۶۷ صائب
صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
با کمند زلف تسخیر دل افگار کن
این کهن اوراق را شیرازه از زنار کن
نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی تو
تا نفس در سینه داری صرف استغفار کن
بر لب بام آ، به زردی چون نهد رو آفتاب
وقت رفتن شربتی در کار این بیمار کن
در خرابآباد عالم آشنارویی نماند
روی چون آیینه خورشید در دیوار کن
دزد آتشدست غفلت در کمین فرصت است
شمع بالین خود از چشم و دل بیدار کن
هیچکس را نیست در روی زمین درد سخن
نامه خود را به کار رخنه دیوار کن
نیستی صائب حریف منت ابر بهار
کشت خود را سبز از مژگان گوهربار کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذبه یک معشوق اشاره دارد و از او میخواهد که با زلف خود دلها را تسخیر کند و به دنیای کهن شکل جدیدی ببخشد. او به این نکته میپردازد که هیچ چیزی در جهان به اندازه وجود معشوق ارزشمند نیست و از او میخواهد که همواره در حال استغفار باشد. همچنین در اشاره به زیباییهای طبیعی، شاعر به آفتاب و زیباییهای آن توجه کرده و از معشوق میخواهد که در زمان نیاز آرامشبخش باشد. او به غفلت و فرصتهای از دست رفته اشاره کرده و لازم میداند که از لحظات زندگی به درستی استفاده شود. نهایتاً، شاعر به این نکته میپردازد که هیچ کس به اندازه او در روی زمین ناراحت نیست و از معشوق میخواهد که با زیباییهای خود به زندگیاش رونق ببخشد.