نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۰۷۳ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

صبح شد ساقی بیا فکر من افتاده کن

از می چون آفتاب این سنگ را بیجاده کن

آب و رنگی ده غبار آلودگان زهد را

باده در قندیل و گل در دامن سجاده کن

هر که باشد می تواند نقش را از دل زدود

از قبول نقش لوح خویشتن را ساده کن

دامن سروی به دست آور درین بستانسرا

نقد جان را صرف راه مردم آزاده کن

هیچ مرهم به ز خون گرم نبود زخم را

رخنه دل را رفوکاری به درد باده کن

در زمین ساده دهقان می فشاند تخم را

از خس و خاشاک بی حاصل زمین را ساده کن

عقل سختی دیدگان شمشیر صیقل داده ای است

مشورت زنهار با مردان کار افتاده کن

خاکساری پیشه خود ساز چون آب روان

سرو را چون بندگان در پیش خود استاده کن

هست اگر صائب ترا در سر هوای صید عام

دانه از تسبیح ساز و دام از سجاده کن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره اهمیت عشق و زندگی آزادانه و بی‌ریا است. شاعر از ساقی می‌خواهد تا با شراب و زیبایی، غم و سختی‌های زندگی را برطرف کند. او به دنبال آزادسازی روح و دل خود از قید و بندهای اجتماعی و زهدگرایی است و تشویق می‌کند که انسان‌ها به جستجوی لذت و آزادی بپردازند. در عین حال به فکر و عقل نیز اشاره شده که باید در کنار عشق و هنر قرار گیرد. شاعر با دل‌سوزی از لزوم اتحاد و همکاری با دیگران سخن می‌گوید و به سادگی و صفای زندگی اشاره می‌کند، ضمن اینکه تأکید بر لذت بردن از لحظه‌لحظه زندگی دارد.