نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۶۱ صائب

صائب / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

نیست از سنگِ ملامت غم سرِ پر شور را

کس نترسانده است از رطلِ گران مخمور را

ما به داغِ خود خوشیم ای صبح دست از ما بدار

صرفِ داغِ مُهر کن این مرهمِ کافور را

چرخِ عاجز‌کُش چرا در خاک و خونم می‌کشد؟

پای من دستِ حمایت بود دایم مور را

قهرمانِ عشق هر جا مجلس‌آرایی کند

چینی مودار می‌داند سرِ فغفور را

نفس را بدخو به ناز و نعمتِ دنیا مکن

آب و نانِ سیر، کاهل می‌کند مزدور را

حسن اگر این است و عالمسوزیِ رخسار این

می‌کُشد بی‌تابیِ غیرت چراغِ طور را

رتبهٔ افکار صائب را چه می‌داند حسود؟

بهره‌ای از حُسنِ یوسف نیست چشمِ کور را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق می‌پردازد. شاعر به نوعی غم و اندوه عمیق اشاره دارد و می‌گوید که ملامت‌ها و نگرانی‌ها او را نمی‌ترساند. او به شدت به عاطفه و عشق خود وابسته است و از دیگران می‌خواهد که از او دور شوند تا فقط بتواند بر داغ عشقش تمرکز کند. همچنین، شاعر به ناتوانی روزگار اشاره می‌کند که او را در رنج و درد نگه می‌دارد و به بی‌رحمی افراد حسود اشاره دارد که به زیبایی و عشق او چشم دوخته‌اند. در نهایت، پیام شعر این است که زیبایی و عشق واقعی سختی‌ها و حسادت‌ها را به همراه دارد و انسان باید از آن محافظت کند.